تبليغاتX
قطره قطره شبنم

قطره قطره شبنم

از اقیانوس بی کران هستی

من بودم و دوش آن بت بنده نواز

از من همه لابه بود و از وی همه ناز

شب رفت و حدیث ما به پایان نرسید

شب را چه گنه، حدیث ما بود دراز...

دیوان شمس (رباعیات)

نوشته شده در یکشنبه 10 اردیبهشت1391ساعت 18:34 توسط یک قطره شبنم| |

به نامش


خورشید بیستم مرداد 90 که طلوع کند و به میان آسمان برسد، من و خانواده‌ام عازم سفر می‌شویم؛ سفر به سرزمینی که مدت‌ها انتظارش را کشیدیم. سرزمین حجاز... همه چیز را اینجا جا می‌گذارم، دلم را برمی‌دارم ومی‌روم به خانه معشوق.

به شهری که پیامبر(ص) و علی (ع) و فاطمه (س) در آن چشم گشودند، در کوچه هایش قدم گذاشتند و در هوایش تنفس کردند.

راستش هنوز هم باورم نمی‌شود! یک جورهایی گیجم! گاهی فکر می‌کنم در حال تماشای رویای شیرینی هستم و می‌ترسم هر آن یکی از راه برسد و بیدارم کند!

تصویر ذهنی من از مکه و مدینه محدود می‌شود به عکس‌ها و فیلم‌هایی که از آن‌ها دیده‌ام؛ یا فوقش عکس های پانارومای سه بعدی آن‌ها! نمیدانم چیزی که با آن روبرو می‌شوم، چقدر با این تصویر مطابقت خواهد داشت.

نگرانم... من به جایی می‌روم که خیلی‌ها آرزویش را دارند. می‌ترسم قدر تک تک لحظات سفر را ندانم و نفهمم کجا می‌روم. نمی‌خواهم سفرم فقط رفتن و آمدن از جایی به جای دیگر باشد. از خودش می‌خواهم حالا که دعوتم کرده و اجازه حضور در خانه اش را به داده، توفیق درک خودش را هم از من دریغ نکند. مبادا بروم و همین که هستم برگردم.

منم و کلی التماس دعای دوستان و آشنایانم‍... می‌گویند بار اول که کعبه را ببینی، هرچه از خدا بخواهی، برآورده می‌کند؛ می‌ترسم در آن لحظه چنان محو خانه‌ی معشوق شوم که همه چی از یادم برود، حتی خودم.

امیدوارم همه را یادم بیاید و برایشان دعا کنم! البته اگر دعای رو سیاهی چون من مقبول افتد. ولی خوب خداوند رحمان و رحیم تر ازین حرفاست!

خوب است گناهان ما را انسان‌ها نمی‌توانند وزن کنند؛ وگرنه به خاطر اضافه‌بار احتمالا توی هواپیما راهم نمی دادند!

راستی! خوبی، بدی دیدید به خوبی خودتان حلال کنید! ببخشید که نشد تک تک خداحافی کنم!

برایم دعا کنید که از خاص ترین سفر زندگی‌ام با دست پر برگردم...

حلالم کن دم رفتن...

و آی عشق... ادرکنی

نوشته شده در دوشنبه 20 تیر1390ساعت 5:26 توسط یک قطره شبنم| |

به نامش


موجودات غریبی هستیم
نه طاقت دروغ را داریم
و نه تحمل حقیقت را...

نوشته شده در جمعه 10 تیر1390ساعت 1:16 توسط یک قطره شبنم| |

به نامش


من از زندگی تو هوات خستم                ازت خستم و باز وابستم

نگو ما کجاییم که شب بین ماست         خودم هم نمی‌دونم اینجا کجاست

بیا با هوای دلم سر نکن                      بهت راست می‌گم تو باور نکن

از این فاصله سهممو کم نکن               بهت خیره می‌شم نگاهم نکن

تو رنجیدی و دل ندادم بری                   خودم رو فراموش کردم تو یادم بری

تو یادم بری زندگیم سرد شه               یه روز این پسر بچه هم مرد شه

ولی هر شب از خواب من رد شدی       به هر راهی رفتم تو مقصد شدی

درست لحظه ای که ازت می‌برم            تحمل ندارم شکست می‌خورم

نمیشه تو این خونه پنهون بشم           بهم سخت می‌گیری آسون بشم

اگه پای من جاده رو برنگشت               فراموش کن بین ما چی گذشت

 

باور نکن –  ترانه سرا : زهرا عاملی

آهنگساز، تنظیم کننده و خواننده: مهدی یراحی (آلبوم منو رها کن)

 

پ.ن: مدت‌هاست دلم می‌خواد ترانه بگم...

امروز خیلی بیشتر...

مثل ترانه‌های زهرا عاملی عزیز که وقتی اسمشو روی کاور آلبوم مهدی یراحی می‌دیدم، دوست داشتم بدونم کیه و امروز کشف کردم کسی رو که ترانه‌هاش تو آلبوم "منو رها کن" درکنار ترانه‌های روزبه بمانی درخشید.

نوشته شده در یکشنبه 25 اردیبهشت1390ساعت 12:6 توسط یک قطره شبنم| |

به نامش

شاعر (همین جانب) دو سال پیش همین موقع‌ها اندرباب خانه‌تکانی دم عید و مصائب آن فرمود:

               باز بوی عید می‌آید همی                 بوی تاید و ریکا و گلرنگ می‌آید همی

البته شاعر هیچ گونه منظور تجاری و بیزنسی برای استفاده از اسامی مذکور نداشت و صرفاً به ضرورت قافیه و وزن از آن‌ها استفاده کرد!

حالا حکایت ماست... که  انگار برق سه فاز دم عید می‌گیردمان و می‌خواهیم آخر سالی (و به روایتی اول سالی!) خانه و زنگی‌مان را از بالا تا پایین برق بیندازیم و لباس‌ و تیپ‌مان را هم از سر تا پا، زیر و رو، نو و طبق آخرین مد سال درست کنیم.

شاید یک جورهایی جوگیری باشد، اما من تا حدودی با این جوگیری و شور و شوق موافقم. لااقل به سالی یک بارش می‌ارزد. این که متوجه جزء به جزء اطرافت شوی و گرد و غبار تنهایی‌شان را پاک و تمیز کنی. خود من از خانه‌تکانی با همه زحمت و خستگی‌اش لذت می‌برم! 

این روز و شب‌ها وقتی هم که بیرون می‌روم، با همه شلوغی‌هایش، باز حس خوبی دارم وقتی مردم را می‌بینم که با ذوق و شوق خرید می‌کنند. اگر کسی نداند شاید فکر کند که مگر این‌ها تا الان بی‌لباس و پابرهنه و بی فرش و پرده و این‌ها مانده‌بودند که یکهو همه با هم آمده اند خرید!

گرچه خودم سعی می‌کنم در لباس خرید چندان به مد اهمیت ندهم! هر چه باشدخاص بودن (و البته خز نبودن) یک جورهایی کیف خودش را دارد! 

نمی‌خواهم تیریپ روشن‌فکری بردارم یا مثلا شروع کنم به شعار دادن؛ ولی کاش این روزها کمی هم هوای دلمان را داشته باشیم... شاید "دل‌تکانی" حالمان را بیش‌تر از "خانه‌تکانی" هم خوب کند...

 

پ.ن: مخلص همه بروبچه‌های بامعرفتی که تو این مدتی که نمی‌نوشتم، هوای مارو داشتن هم هستیم دربست. راستی اصلا حواستون هست این وبلاگم یک ساله شد؟! آخی تولدش مبارک!


 

نوشته شده در دوشنبه 23 اسفند1389ساعت 3:31 توسط یک قطره شبنم| |

به نامش

 

گاهی وقت‌ها چیزی برای گفتن نیست

سکوت می کنی

گاهی اوقات هم خیلی چیزها برای گفتن هست

بعضی‌هایشان ارزش گفتن ندارند

برای گفتن بعضی‌هایشان هم حال و حوصله‌ای نداری

پس به سکوتت ادامه می‌دهی!

 

پ.ن: الان تاریخ آخرین پستم ر ودیدم؛ تقریباً یک ماهه چیزی ننوشتم! من چی شدم؟!

نوشته شده در یکشنبه 24 بهمن1389ساعت 2:19 توسط یک قطره شبنم| |

به نامش

سلام!
این منم که امشب بعد از خواندن قسمت‌هایی از مجله محبوبم (همشهری جوان)، "جو" اقدام به گرفتنم نمود و بعد از مدت‌ها رفتم سروقت خودنویس طلایی- نقره‌ای‌ام تا ری‌اکشنی به قلقلک‌های ذهنی این چندوقته‌ام نشان بدهم. اما خودنویسم انگار با من قهر کرده، سیاهی جوهرش را از سپیدی کاغذ دریغ می‌کند! حق هم دارد طفلک! منی که روزگاری به محض رویت یک سوژه، بی هیچ فوت وقت آن را سپهسالار سپاه کلماتم می‌کردم؛ حالا پادگان فکرم مدت‌هاست پر شده از لشگریان کلماتی که رخصت و مجال جنگ و اظهار وجود نمی‌یابند و هر روز هم تعدادشان بیش‌تر می‌شود!

طبق رسم همیشگی می‌توانم ریسمان تقصیر را به گردن کمبود وقت و دانشگاه و اطرافیان و روزگار و ... بیندازم و خودم را خلاص کنم؛ ولی بنده همین‌جا و از همین تریبون خدمت حضار گرامی اعتراف می‌کنم که فقط شخص این‌جانب و تنبلی و بی‌حوصلگی و عدم برنامه‌ریزی‌هایم مسبب اصلی دوری من و وبلاگ عزیزم بوده‌است!

چند وقتی بود که به قلقلک‌های گاه و بی‌گاه ذهنم کم محلی می‌کردم و خودنویس (و ایضاً کلیدهای کی‌برد) را از نوازش انگشتانم محروم می‌نمودم! البته آن‌چنان هم از قلم و کاغذ دور نبودم، ولی با قلم مذکور مشغول سروکله زدن و نبرد با فرمول‌های فیزیک بوده و هستم که آن هم لذتی دارد برای خودش!

همین که امشب در ایام پر برکت "فرجه" و این ساعت از نیمه شب، آن هم با وجود خستگی وبلاگ عزیز را "روزآمد" کردم (پارسی را داشتید؟!)، خود نوید آخر شدن ایام فراق (از وبلاگ!) است!

باشد که همگان امتحان‌های مدرسه و دانشگاه وعلی‌الخصوص زندگی‌شان را به خوبی و خوشی از سر بگذرانند تا بعد ببینیم خدا چه می‌خواهد.

 

پ.ن: برای تیتر شعری مصرعی می‌خواستم که هم وصل داشته باشد و هم فراق و چون حوصله گشتن نداشتم، خودم دست به کار شدم و این تیتر را سرودم! البته ممکن است جناب حافظ در جایی از سروده‌هایش به نحوی این تیتر را مورد استفاده قرار داده‌باشد که فی‌الحال یادم نمی‌آید! در هرصورت چون زمان ایشان هنوز چیزی به اسم "کپی رایت" وجود خارجی و داخلی نداشت (نه که مثلا الان دارد!) عیبی ندارد و ما رضایت خود را اعلام می‌داریم!!!

نوشته شده در سه شنبه 21 دی1389ساعت 1:42 توسط یک قطره شبنم| |

به نامش

 

به نظر شما به اون آدم گنده(!)‌ی به اصطلاح عاقل و بالغ که تو سایت دانشگاه عینهو اجل معلق چنبره زده بالای سرت و با دو تا چشماش (به علاوه دو تا چشمی که معلوم نیست از کی قرض گرفته،) زل زده به اعماق مانیتورت؛ چی باید گفت؟!؟!

نوشته شده در یکشنبه 5 دی1389ساعت 14:37 توسط یک قطره شبنم| |

به نامش

1

حسین بیش‌تر از آب، تشنه لبیک بود؛ افسوس که به جای افکارش، تنها زخم‌های تنش را نشانمان دادند و بزرگ‌ترین دردش را بی آبی نامیدند...                 دکتر شریعتی

سالروز غم کهنه‌ شیعیان که هنوز که هنوز است، تازگی‌اش جگرمان را می‌سوزاند، را [با تأخیر البته] به همه تسلیت می‌گویم. متن بالایی را هم یکی از دوستانم برایم پیامک زده بود، به نظرم جای تأمل دارد.

در مورد عزاداری این ایام هم یک چیزکی نوشتم که بعد از ویرایش و خودگیردادن‌های احتمالی(!)  می‌گذارمش در وبلاگ.

2

چقدر باران را دوست دارم! اصلا باران که می‌آید یک جورهایی تغییر ماهیت می‌دهم. در هوای بارانی سرعت راه رفتن من که در حالت عادی بسیار زیاد است و اگر یکی نداند فکر می‌کند دنبالم کرده‌اند، به طرز جالب‌ناکی کاهش پیدا می‌کند! تازه بیش تر دوست دارم از جاهایی بروم که سدی بین من و آسمان و قطرات باران نباشد... دوست دارم خیس بشوم! از چتر هم خیلی خوشم نمی‌آید. اگر می‌شد تمام راه را سربه‌هوا طی می‌کردم.

3

چند وقتی به دلایل مختلف نرسیدم این وبلاگ را آپ کنم، (خدا شاهد است هیچ وبلاگ دیگری را هم آپ نکردم!) درگیر درس و دانشگاه و تحقیق و گزارش‌کار و... (حالا ما چقدر هم درس می‌خوانیم خیر سرمان!) و اندکی مسائل دیگر بودم. سوژه هم زیاد داشتم اما خیلی‌هایش به فنا رفت! انشاءالله با برنامه‌ریزی به وبلاگ عزیزمان هم خواهیم رسید.

راستی! از همه دوستانی که تولدم را تبریک گفتند و به من لطف داشتند، ممنونم.

دلتان فقط به خود خدا خوش...

نوشته شده در شنبه 27 آذر1389ساعت 23:43 توسط یک قطره شبنم| |

به نامش

 

چه لطیف است حس آغازی دوباره

چه زیباست دوباره رسیدن به روز آغاز تنفس

چه عجیب است روز ابتدایی ِ بودن

و چه شیرین است امروز

روزی که تو آغاز شدی

 

پ.ن: متن کارت تبریک تولد دست‌پخت دوست گلم مرجان خانوم

دلم نیومد تنهایی فیض ببرم!

نوشته شده در شنبه 13 آذر1389ساعت 23:42 توسط یک قطره شبنم| |

به نام یگانه آفریدگار


روز تولد همیشه برای من روز مهم و هیجان‌انگیزی بوده‌است، حال می‌خواهد تولد خودم باشد یا تولد بقیه عزیزانم.

اما در سال‌گشت تولد امسال من خیلی چیزها فرق می‌کند؛ اولین‌اش اعداد است، از 89/9/8 بگیر تا 20 سالگی که برای خودش کلی رند و پرطرفدار است!

باورم نمی‌شود؛ دو دهه را با روزگار گذرانده‌ام. با احتساب سال‌های کبیسه می‌شود 7304 روز!

بچه‌ تر که بودم فکر می‌کردم بیست سالگی باید سن خیلی خاصی باشد. هر سال که آذر به هشتمین روزش می‌رسید، سنم را از بیست کم می‌کردم تا ببینم چقدر مانده تا آن بیست به خصوص! امسال که بیست را از بیست کم کردم، به صفر رسیدم، صفر... و احساس می‌کنم در آستانه بیست سالگی هیچ نظر خاصی درباره‌اش ندارم.

ولی یک چیز را خوب می‌دانم؛ این که زندگی‌ام آنی نیست که من می‌خواهم باشد. قصدم ناشکری نیست؛ همیشه سعی کرده‌ام خدا را به نعمت‌های داده و نداده‌اش شاکر باشم. از سر شکم‌سیری هم حرف نمی‌زنم. نوک شمشیر  همه نارضایتی‌هایم برمی‌گردد سمت خودم، و تلاشی که نکردم تا زندگی‌ام را برسانم به آن نقطه‌ای که لیاقتش را داشته‌ام. اما مثل همیشه دلم به خود خدا خوش است و امیدم به اوست که بتوانم این رویه را عوض کنم و بشوم آن کسی که می‌خواهم و باید.

و در آغاز سومین دهه زندگی‌ام، انگار می‌کنم خودم هم نسبت به سال‌های پیش‌تر، تغییر کرده‌ام؛ یا به اصطلاح بزرگ‌تر شده‌ام! همه اتفاقات این یک سال در بزرگ شدن من تاثیر زیادی داشته؛ در نگاهم به زندگی و مردم، اعتقاداتم، علاقه‌هایم، هدف‌ها و آرزوهایم و هر چیز دیگر.

اما از همه این‌ها که بگذریم، شاید محسوس‌ترین تغییر این سال‌گشت تولد من، نبود کسی است که یک ماه دیگر، یک سال از رفتنش می‌گذرد؛ و امسال او نیست که اولین هدیه تولدم را از او بگیرم... 

نوشته شده در دوشنبه 8 آذر1389ساعت 0:22 توسط یک قطره شبنم| |

به نام صاحب عشق

 

مسلماً سلام!

روزهای پرمشغله‌ و جالبی را پشت سر می‌گذارم و در عین حال نگران تأخیرهام در دنیای مجازی‌ام!

یک هفته که کل یوم(!) نبودم، بعد هم درگیر یک مقدار جزیی امتحان بودم، حالا هم که امام رضا(ع) دعوتمان کرده و ان‌شاءالله تشریف می‌بریم به هوای حرم عشق.

انگار کن آن نوشته‌ام برای تولدشان را خوانده‌اند که گفتم کفتر دلم عجیب پر می‌زند برای صحن و سرایشان...


و امّا در مورد روزهایی که منتظر آمدنند و رویه آتی این وبلاگ باید عرض کنم خدمت محضر انور مبارکتان که:

به علت تجربیات و دانشی که در آن یک هفته مذکور اندوختم (البته به صورتmp3  !)، به احتمال غریب به یقین نوع نوشته‌ها و سوژه‌هایم تغییراتی خواهندکرد و سعی می‌کنم نوشته‌هایم را به سمت و سوی حرفه‌ای‌تری ببرم. امیدم و سعی‌ام در بهتر شدن است، حالا چه قدر این هدف رنگ موفقیت به خود می‌گیرد، به بنده و تلاشم بستگی دارد!

در این راه پذیرای نگاه و انتقادات و الطاف دوستان و کلاً بازدیدکنندگان عزیزمان هم هستیم.

 

خدایا دلمان را فقط به خودت خوش کن!

نوشته شده در سه شنبه 25 آبان1389ساعت 1:55 توسط یک قطره شبنم| |

Design By : Night Melody